تبليغاتX
من،بیست و یک سالگی

بیست و یک ساله بودم که آن اتفاق افتاد،بیست ویک ساله بودم که آن اتفاق نیفتاد

بگذار گفته باشم پیش از آنکه آخرین نفس را برآورم که من هیچ گاه با نداشتن تو کنار نخواهم آمد...حتی اگر روزی به تو گفتم هم تو باور نکن...


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 23:58 نويسنده روناک |

تو ادامه ی این شعری

همین که توی دلم است

همین که برای هیچ کس نگفته ام

همین که می خواهد خودش را لو بدهد

همین که توی چشم های تو عرق می کند

یادت نیامد؟؟؟

+ تاريخ شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 20:22 نويسنده روناک |

تو اي پري كجايي؟

+ تاريخ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 17:52 نويسنده روناک |

این بو که توی لباس های ات پرسه می زند،بوی من است

و این بوسه های سرگردان و هراسان

که از لب های ات به کلمه پناه می برند...

شب ر ابغل نکن

دنیا پر از شب های بیهوده است...

حالا زنی را پیدا کن که به حرمت برگ ها معتقد باشد

و عاشقانه کلمات تو را لیس بزند...



مومنم به کلمات و دست های ات حتی اگر نوزند...حتی اگر بر من نوزند...
+ تاريخ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 2:8 نويسنده روناک |

من
پهن می شود
به روی مادری که منم
این قبله را تا می کنم از پشت
به جای نمازی که جانمازش صدای تو بود...
...
... و گردنم را می چرخانم به سمت در و دربه دری
صدای ات زنی است
کوبیده می شود به دیواره های من
به نیمه ی من
که از تمام من
زنانه تر است...
زور می زندم
که کاری کرده باشد
که شب عقیم بود
و دست های تو
زیر بالش م
بوی شعر می داد...
بوی نارنج هایی که از پستان من تازه ترند
چه کسی بهار را
توی جیب تو می ریزد
وقتی که دست های من نیست
وقتی که شب
همیشه به جای تو
کنار من به خواب می رود...

+ساعت 2:40 بامداد روز شنبه...بدون ویرایش.
..
+ تاريخ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 21:4 نويسنده روناک |

همه چیز تغییر کرده...من این را حتی وقتی به خودم در آینه نگاهکی می اندازم هم متوجه می شوم..حتی اکنون که 23 ساله شده ام هم 21 سالگی را دوست دارم...به کف دست اش که نگاه می کنم چشمانی را می بینم که به من می گفت :"تو زنده ام کردی... شادم که در زمانه ی توام
شادم که دوست ام داری
شادم که می شناسم ات!تشنگی ات به جنون ام رسانده ست."
در من هنوز راه های نرفته ای هست...دستی درون من تو را موکدا شعر می شود...در من هنوز یک من در تکاپوست...نه! می دانم که این راه راه من است...با من بیاییی یا نه...من جز تو راهی ندارم...


همه چیز تغییر نکرده...
+ تاريخ جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 3:8 نويسنده روناک |

صدایم تن فروش کوچه هاست...
از وقتی توی جوب  دنبال عکس پاره ام می گردم...

+قول!!!!!!!
ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 21:44 نويسنده روناک

تا می کنم خانه را

چهار بار 

از خط پیشانی ام

تا نخل دست های تو

...


می نشینم در اولین چهارخانه ی پیراهن ات

تکیه (می دهم) به ورم های خانگی

 این دخیل تازه را

در لای مردمک چشم ام

عرق می کنم


لبم را می مکم به صداها

و می زنم تارهای صوتی ام را

روی نام تو


*یکی از نوشته های قدیمی ام در ادامه ی مطلب!
ادامه مطلب
+ تاريخ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 15:51 نويسنده روناک |

من هنوز هم فکر می کنم که لقمه ی آخر آن ساندویچ توی گلوی جفت مان گیر کرد...چرا وقتی بغض داشتیم رفتیم ساندویچ خوردیم؟!!

+نه به نظرم احمقانه نبود...
+مرسی به خاطر همه ی حرفات...

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 21:44 نويسنده روناک |

Ðe$igNER
мюzhgай

<