بیست و یک ساله بودم که آن اتفاق افتاد،بیست ویک ساله بودم که آن اتفاق نیفتاد

لبخند بزن

ما را باصبح

با پنجره

باآواز

با باغچه

با خورشید

با شبنم

با دریا

با رویا

با یلدا

پیوند بزن...


یأس گناه اعظم است...بزرگ تر از کفر...ممنونم خدای مهربونم که تو خواب منو بوسیدی...
+ تاريخ سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 12:8 نويسنده روناک |

م(مخفف مرد من)خیلی نامرده که نمیذاره منو بچه ها با قطار بیایم تهران.از هواپیما بدم میاد.آدم تا میخواد توی سفر بزرگ بشه،فکر کنه،نقشه بکشه،بخوابه و...رسیده...

وقتی داشتم لباس خوشگلام رو تا میکردم م داشت آواز میخوند.منم از این کارش همچین خوشم نمی اومد.چ.ن اینجور وقتا یعنی مرد جماعت از رفتن زن جماعت خوشحاله...آهنگش البته سوزناک(به کسر ز)بود.توی تراس ایستاده بود و منو تو ماه نگاه میکرد مثلا.(ما خونه مون حیاطم داره و تازه دوبلکس هم هست).آهنگش هی بالا و پایین می شد.رفتم از پشت نگاهش کنم...دیدم شونه هاش داره تکون میخوره(حسودا نخونن)رفتم همچین پریدم روش و گردنش رو گرفتم که نزدیک بود جفت مون پرت بشیم پایین و به جای تهران برم جهنم و م بره بهشت(قبلش البته میرم بهشت و م رو وقتی داره با حواریون قدم میزنه میکشم).گفت واقعا میخوای دو هفته بمونی؟گفتم آره.حس کردم چشمام داره برق میزنه.گفت پس من چی بدجنس؟چیزی نگفتم.میدونستم برای خودمم خیلی سخته اما خیلی دلم خانواده م رو میخواست...بیشتر از ۴ ماه بود که پدر رو ندیده بودم و البته مادر رو...اما پدر از من رنجیده بود......لبم رو چسبوندم به گوش  م و گفتم تا پلک بزنی برگشتم.

یکهو صدای جیغ مها اومد.خیلی بلند بود و با گریه دردناکی همراه بود.م منو رها کرد و دوید...من اما وایسادم...مثل همه ی وقتایی که از دیدن اتفاق بد میترسم و خشک میشم...م با لحن خشمناک(به کسر میم)منو صدا کرد و گفت کدوم گوری ام؟(این اولین بار بود که اینو میگفت ها)

مازیار داشت ترسان به م توضیح می داد که توپش خورده به لیوان چای روی زمین(لیوان نصفه چای من که گذاشتمش کنار پله ها تا از طبقه بالا توش قند بندازم به جهت تقویت نشانه گیری)

پای ظریف دختر ۵ ساله م خونی بود و من بهت زده به خونی نگاه میکردم که به نظرم خیلی زیاد تر از پای مها بود.داشتم به توپ سفید مازیار با چند تا خال قرمزی که روش افتاده بود نگاه میکردم که م (حسود فهمید حواسم به اون نبوده)با پاش زد بهش و نگاه منم پرت شد روی فرش قشنگم که با هر حرکت توپ کثیف تر میشد...داشتم به این فکر میکردم که مازیار دوباره تو خونه توپ بازی کرده...داشتم به اشک های دخترم نگاه میکردم که بی دریغ بود به آغوشی که سهم من بود از تمام دنیا.آغوش پدرش...

یکهو با صدای عصبانی م به خودم اومدم که به مازیار گفت:نره خر کوری مگه؟من هیچی نگفتم...تو اون گیر و دار یاد حرف مادرم افتادم که میگفت:هیچ وقت و به هیچ بهونه ای شوهرت رو جلوی بچه ها سرزنش نکن...نشکنش...و این هیچ وقت رو باقطعیتی میگفت که من تو اول لحظه مطمئن شدم که مهم نیست بچه ها چند سالشونه...تو اون لحظه می تونستم بی نهایت حرف و کلمه و تصویر رو ببینم و بشنوم و به خاطر بیارم اما به پای خونی دخترم نگاه نکنم...

مازیار سه ساله م گریه میکرد...اومد چسبید به من  و منم محکم فشارش دادم به خودم...با صدای مغمومی پرسید مها خوب میشه...دوباره میتونه راه بره...پاشو قطع میکنن؟ منم بهش گفتم هیس!!

تا اومدم پامو بذارم از پله ها پایین م فریاد زد کجا؟گفتم ماشین...دکتر...گفت صبر کن.رفت فرش کوچیکه دم آشپزخونه م رو برداشت و انداخت روی خرده شیشه ها و زیر پای من...من دمپایی پام بود و محال بود خرده شیشه تو پام بره...مازیار رو بلند کردم و رفتم سمت در...مازیار سنگین شده بود و من مدت ها بود به این مسئله فکر نکرده بودم...در رو که باز کردم مازیار گفت مامان...گفتم بیا پسرم...

م که اومد تو ماشین نشست مها تو بغلش آروم شده بود و سخت به م چسبیده بود...یکهو دور از همه ی مسائل مادرانه  و فقط و فقط از روی زنانگیم دلم خواست همه ی شیشه های دنیا برن تو پای من تا م به خاطر من دنیا رو بهم بریزه...مثل اون وقتی که اومد تا با من ازدواج کنه و همه ی دنیا رو بهم ریخت...

+ تاريخ چهارشنبه سوم آذر 1389ساعت 0:20 نويسنده روناک |

Ðe$igNER
мюzhgай