هم جواری

 

بگذار گفته باشم پیش از آنکه آخرین نفس را برآورم که من هیچ گاه با نداشتن تو کنار نخواهم آمد...حتی اگر روزی به تو گفتم هم تو باور نکن...

آمدم بنویسم که دوست من هستی بیست و یک سالگی و من دوست ات دارم...می خواهم دوباره بنویسم...کند شده ام اما تو هنوز هم قشنگترین منی!هرچند اینجا همه چیز هست و به قول عزیزم کاش همه چیز را یک جا نمی آوردی...اما من مثل همین بیست و یک سالگی ملغمه ای از تضاد و تعارض و همگونی ام....

 

- دیشب خواب دیدم که وبلاگم دارد برای من می نویسد و از من گله می کند...شاید هم خودم نوشته بودم...فقط این درگاه پر بود از گلایه....

خیال دست هات امشب ارامم نمی گذارد...فکر اینکه اکنون در چه حالتی از تن ات قرار دارند و اگر من آنجا بودم اکنون چگونه دست هات مساحت تن م را فکر می کردند...بیش از اینها دلتنگم...امروز به یاد جوانی مان افتادم...جوانی ما واین مربوط به سن نیست عزیز این دل !و یاد ایامی که تو از ان روزهای مجبور خود را به هر صفتی تکیه می دادی و اغلب نام ات را به هزار شیوه در آغوشم می گذاشتی..هنوز وقتی می خواهم برای ات بنویسم دچار دلهره ام...گاهی که نمی توانم برگردم و ویرایش کنم به خودم برای انتخاب بعضی کلمات لعن ونفرین میدهم...هنوز می دانم که زیستن در دست های تو ست که زیبا است و باشکوه...و دست های ات چه خاک خوبی دارند ومن هر روز خودم را میکارم وزنده تر می شوم...کنار مردن های تدریجی این فراق که روح مرا مصلوب ساعت ها کرد...که می گذرند...که پاهای ات رامی شناسم..اما دریغ که من دچار کوچکی های روح خودم هستم...ضعف ها...و تو بزرگ! ومن خیلی دوست دارم بگویم که عزیزی...اما همیشه خوب نمی گویمش...همیشه !

خوب باش...

همیشه !

این خواسته ی زیادی نیست...همیشه سالم باش...خوشحال...و مثل همیشه بزرگ!

من از کنار دست های ات جم نمی خورم...تو به من نگاه نکن...نگاه کردن به من همیشه کدری می آورد...تو زندگی کن...تو خوب باش...